برای کوچه‌ای که به نامت نشد

راه رفتن

اراده‌ی این پاها نیست

و نشستن

سکویی که منتظرت می‌گذارد

 

دست‌هایت را داده‌ای به دست‌های مردی در پارک‌ها

پاهایت امانتی برای گریختن از شرمساری

از چشم‌پوشی

از پارک‌هایی که زن‌ها را بی هیچ اسلحه‌ای شکست می‌دهند

 

صندلی‌ات را از پنجره دور می‌کنی

راه رفتن

رنجی بی‌اراده است

پاهایت را فرستاد‌ه‌ای به لمس سنگ‌چین‌ها

دست‌هایت امانتی برای نوازش‌های ناکام

راه گرفته در منظره‌هایی خیابانی

 

افتخار می‌کنند

به صلح این سکوت‌های برگشته از پنجره

دست‌هایی که نداری

پاهایی که نداری...

 

16/2/91

 

 

/ 21 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ا. شربیانی

سلام، انگار امروز بی رنج راه رفتن افتادم در این آشیان واژه های ناب و آشنا، نخستین بار است که به این گلستان و بوستان آمده ام ، نه برای گل چیدن برای تماشای اردیبهشت واژه های آشنا. میروم بوستان را تماشا کنم

امیر یزدانی

سلام دوست عزیز و شاعرم شرمنده که در بضاعت قلم بنده نیست که کارهای زیبای شما رو نقد کنم ولی میدونم شما میتونید در پیشرفتم روی دلنوشته هام نقد و نظر ارزشمندی بدید ممنون میشم قدم رنجه فرمایید شاد باشید به مهر

کلودیا

سلام چند بار آمده ام و خوانده ام این شعرتان را هر بار حسش می کنم تا پنهانی ترین لایه های دل آدمی می رود اما راه کلام را نیز می بندد فقط می گویمتان خواندمتان بانو و هرچه از شما می خوانم دوست دارم بیشتر بخوانمتان پایدار و برقرار باشید و همیشه دست به قلم [گل]

عادل

سلام مطالب خوبي داري ولي قالبت سفيدِ و وبتو يه وب زشت نشون ميده بش برس خوشكلش كن به منم سر بزن منتظرم[گل][قلب]

میم صاد

می نویسی و می خوانم نوشته های تنگ و دل گوارت را نوش جان می کنم احساس تلخ و اشکوارت را تو بنویس من قول می دهم نوشته هایت را در گوش سنگ فرش های کوچه تان پچ پچ کنم شاید نام کوچه تان تغییر یافت به دلدادگان دلشدگان

س ص

یکی از چیزهایی که باعث میشه از شعر خوشم بیاد لذته - همزاد پنداریه .ای کاش شاعرها به این نکته توجه کنن ودنبال پیچیده نوشتن نباشن که کسی از شعرشون سر در نیاره این شعر خوب است