زخم سر-باز

چون واژه ای گرسنه

روبرویم می ایستی

آفریقای شعرت

خوراک قحطی آینه های بی جیوه است.

بمبی ساعتی

زیر پیراهن خاکی ات روئیده است

جنگ از تو بر نگشته.

 

سنگری زخمی را

بیرون می کشی از لابلای قافیه هایم

روی دلم

صرف تو با این بی خیالی،

که جمعیت را قورت داده

هضم نمی شود.

 

زندگی

از گلویت بالا می آید،

سیر می شوم از شاعری در این سرزمین گمشده

بر می گردانمت به مفقود شدن زیر قبرهای خالی

به چشم پوشی از انفجاری بی گذشته

بر می گردانمت به خرابه های بی معجزه

که در آن کودکی با شکم ورم کرده

شبیه موشی موذی

خاطراتم را می جود

 

 

 

پ ن: مهاجری جنگ زده دارد در من زندگی می کند، با من است و در شعرهایم؛ تا جوانه ای که از جای خمپاره ها روئیده با ترسهایش صلح کند... /به احترام سیروس

/ 51 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
afsaneh

سلام طیبه عزیز از سرکشی ومهرتان بسیار سپاس آیا اجازه دارم در پیوند ها یم شما را داشته باشم؟

رادفر

سلام امیدوارم مداد رنگیت کوتاه نشود[گل]

بهنام.ج

الف" آیینه ها دچار فراموشی اند و نام تو ورد کوچه خاموشی امشب تکلیف پنجره بی چشم های باز تو روشن نیست! با سلام و درود ... در انتظار گرمای حضورتان و ردپای روشنای عبورتان هستم . به امید دیدار .

بهروز

سلام با یه شعر به روزم [گل]

حسن اربابی

بمبی ساعتی زیر پیراهن خاکی ات روئیده است جنگ از تو بر نگشته. درود برشما خانم تیموری

مهیار خاوری نژاد

سلام خانم تیموری به روزم و منتظر... "نقشه ای کشیدم برای دلم که.... قالی شدم! وجه شبه: باران جنایتی است،درخیابان شانزدهم افتاده! چقدر گره ی این دار به کروات جناب قاضی می آید..." سبز سبز سبز[گل]