تن...ها

همهمه نور

چشمهایم را می زند


عینکت را به چشم می زنم

با تو قدم بزنم

شبی جاودانه را

/ 20 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ریماز

درود بر شما مهربان خدا میدونه تو چه حسی بودی که این شعر رو سرودی زیبا بود

زهرا

سلام. از اخرین شعری که خوندم خیلی وقته میگذره . لذت بردم ...... احساس خوبی به من داد

زلما

کاری نکنید که افطار فریاد را در سفره های خالی شما بالا بیاورم آن قدر تا از پنجره ی زندان فکرتان فرار کنم به سمت آبی بلند آسمان بعد هم شبانه بیایم و امضای خودم را از زیر تمام قراردادهای شما خط بزنم و بروم... هی بروم تا چشم ِ آبی آسمان شوم ... برای زن بلوچ به روز شده ام...[گل]

قطعه ای از خدا

یه چیزی میگم دوستانه و دور از اغراق وقتی شما یه متنی رو از من می خونید و کامنت میذارید برای خودم حداقل اون متن اعتبار می گیره! به روزم! فقط شما بدون!!!

به اتهام غزل

سلام خوبید با دو غزل تو را من چشم در راهم به امید دیدار

فریبامرتضایی

یلدایی ترین مهتاب را برایتان آرزو دارم از آغاز لبخند تا پایان انار از اولین فال تا آخرین رویا یلداتان مبارک

رحمتی

در همه جا راه تو هموار نیست مست مپوی این ره هموار را