برای بابا

مرا درک می کنی. شاید با اشاره ای کوچک، چشمکی، تکان دستی. خیالم راحت می شود. حرفهای بزرگی برای چشمهای تو دارم. زبانم که قاصر می شود، مرا درک می کنی.

این سکوت پابه پای ما، این لبخندهای بیگاه، این که هستی و هستم و دیگر هیچ.

مرا درک می کنی، که می آیی اینجا می نشینی کنارم و به فنجانی چای دعوتم می کنی. حتی اگر طاقت نگاهت را نداشته باشم.

مرا درک می کنی، که کیفت را بر می داری و می روی و منظره ام از تصویر تو هر لحظه کوچکتر پر می شود.

وقتی که هستی و نیستی. اینجا و هر کجا. وقتی که دوست می داریم و خلسه ی اعتماد تمام هوای این حوالی است.

مرا درک می کنی و این جا ماندن را دوست دارم. این سرزمین بی دغدغه آرامش را.

/ 10 نظر / 20 بازدید
مهدی فیروزی

می دونید طبق آماری رسمی، از هر سه نابغه ای که در طول تاریخ زندگی می کردن دو نفرشون تو زمستون به دنیا اومدن؟ اگه درست یادم باشه گالیله، نیوتن و انیشتین هم تو لیست بودن.

بنز

یه نگاهی بی اجازه میزنه در روی قلبت نه سلامی نه علیکی می شینه توی نگاهت تو میشی بازم مردد که بری یا که بمونی دل به این قصه ببندی یا که با غصه بخوابی

بنز

شده يه چيزي تو دلت سنگيني كنه....؟؟؟خيلي سخته ادم كسي رو نداشته باشه... دلش لك بزنه كه با يكي درد دل كنه ولي هيچكي نباشه... نتونه به هيچكي اعتماد كنه هر چي سبك سنگين كنه تا دردش رو به يكي بگه ... نتونه اخرش برسه به يه بن بست ... تك وتنها با يه دلي كه هي وسوسش مي كنه اونو خالي كنه ... اما راهي رو نمي بينه سرش روكه بالا مي كنه اسمون رو مي بينه به اون هم نمي تونه بگه... خيري از اسمون هم نديده مگه چند بار اشك هاي شبونش رو پاك كرده...؟! بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره ... خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه اما دلي داشته باشه كه مدام از تنهايي بناله... خيلي سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟! خيلي سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هايش جدا كرده ... خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي كني داره به حرفات گوش مي ده يا ... پرده ي گناهات انقدر ضخيم شده كه صدات به خدا نمي رسه.... ؟!

من کوچولو

طیبه عزیزم...ممنونم که من رو خوندی و میخونی. حس کردن احساست هم زیباست. خوشحالم که درک میشوی...که درک میکنی...که با واژگان بیگانه نیستی...و تو...میمانی...همیشه.

هادی

به چشم خود می بینی و به دست خود می رانی آینه ی چشمانم را دیگر کجا خواهی یافت؟

هادی

لحظه ای از نوشتنت حسی مرا گرفت و بی ربطـکی نوشتم

سحر شیرمحمدی

داشتم فکر می کردم ترسو ها شعر می گن یا شعر ما را عادت داده از گفتن ها بهراسیم ؟ که یکهو چشمم خورد یه جمله بالای وبلاگت شعر زمانی متولد شد که از گفتن هراسیدم دختر تو منی یا من توام؟ خیلی عجیبه و شگفت انگیز انگار تو ژاسخ تمام نجواهای شبانه مرا می دانی.............. بازم می گم من شعر می خوام

مانی

سلام امیدوارم که همیشه خوش قلم باشی به ما هم یه سری بزن