تندیس شکسته ای دیروز در کوچه های پائین شهر بازیچه دست کودکان شد

مورچه ها دارند تکه تکه هایم را می برند

از وقتی رفتی

زورم به زندگی نمی رسد

/ 10 نظر / 11 بازدید
مانی

سلام خانم تیموری از خوندن مطالب وب شما خیلی لذت بردم. هنوز اهل کوهنوردی هستید؟تیم کوهنوردی دارید یا نه؟ اگه برنامه ای دارید لطفا خبر کنید. خوش قلم باشید.[گل]

رورا

رَدِ پای محصلی خسته خسته از قيد و قاف، قافيه، رديف ربط و بی‌ربطِ راه، فعلِ‌ ماضیِ بعيد مجذورِ يک بی‌نهايتِ عجيب و زندگی ... که منهای علاقه يعنی هيچ! و عيبِ ندانستنِ ترانه و تقسيم آرامش و آينه، عدالت، آدمی ... من پَرسه‌های لاابالیِ همان روزگارِ بی‌اسم و آينه را می‌خواهم، لطفا عيشِ آسوده از آن همه نداشتنِ اندوه و گريه را به من برگردانيد!

سحر شیرمحمدی

ببین اینبار تیتر شعرت خود شعرت منو نقاشی کرد حالا نقاش تقدیر من بقیه اش چه می شود مرا در پیچ کوچه تنهای روزگارجا گذاشته اند چه کنم؟.....

صادق صادقی

درود اگر درست یادم مونده باشه تو ((صدسال تنهایی)) مورچه ها یک نوزاد را می برند. آ هم نه تکه تکه بلکه درسته و صحیح و سالم. این نوشته مرا به آن‌جابرد و آن سال‌ها...

مامانی هستی

سلام عزیز نحوه نگارشت و افکارت خیلی عمیق و زیباست . تقریبا" مثل بیشتر بهمنی ها ... اگه به این وبلاگ بری متوجه میشی که چی میگم . نگارش این دخترک بهمن ماهی رو هم ببین . http://azazill.persianblog.ir

فرزاد

احساس زیبایی دارید امیدوارم هیچوقت آنرا ار دست ندهید

ضحی

سلام "ازوقتی رفتی زورم به زندگی نمی رسد" خیلی با احساس و قشنگه سپاس [گل]

سید محمد محسن موسوی

با درود و عرض ادب اميدوارم خوب و خورسند، دنيا به كام باشد. البته اگر بشود... با يك داستان در دستنوشته هاي ادبيم به روزم. www.obab.blogfa.com سر بزنيد و نظر بدهيد.حتمن.... شادزي مانا به درود

فرزاد

خانم ممنون از اینکه به من سر میزنید و با احساس زیبایتان نظرتان را می نویسید