مرا ببخش

لطفاً وقتی می روی، در را پشت سرت ببند

پاهایم طاقت بدرقه کردنت را ندارند

/ 7 نظر / 9 بازدید
سحر شیرمحمدی

هستم و در را باز می گذرام تا باران بی تعارف به درون بیاید برای این روزها چه داری ؟

...

درهای خانه خائن انند وقتی که می روی بسته می شوند... . . . ولی یاده که گفتی درها خائن نیستند این ماییم که همه چیز رو گردن در و دیوار می اندازیم Any Way

صادق صادقی

سلام قطعه‌ای داری به‌نام ((برای بابا))، مربوط به سوم خرداده. این کار خیلی قشنگ بود و من الآن خوندم. جالبه که تو کامنت‌ها هیچ کس هیچ چیزی ننوشته بود در مورد اون قطعه. حالا که دیره ولی اگر بتونم فردا یک چیزی بجای جواب در این مورد می‌نوبسم. بهرحال دستت درد نکنه. پایدارباشی و موفق

سعيده

می آیی و بعد می روی به همین سادگی... اما یادت نرود که جان گرفتن و بعد جان دادن "من" اینقدرها هم ساده نیست

چشامو وقتی تو بهشون نگاه میکنی دوست دارم، اسممو وقتی دوست دارم که تو صداش میکنی، قلبمو وقتی دوست دارم که تو دوسش داشته باشی، زندگیم رو وقتی دوست دارم که تو توش هستی.....

سامان

خانه که نیستم کلید را همان دم در زیر گلدان همیشگی مان گذاشته ام رویایت اگر آمد ...پشت در نمی ماند