وقتی برای بردن جایزه ای به تو نمی دهند

دور که می شوی

سرم را بیرون می آورم از مخفی گاهم

و

لبخند می زنم

...

بازی را برده ام

به قیمت رفتنت

/ 8 نظر / 11 بازدید
masood

سلام جالب بود به من هم سر بزن

شیواتیر

رفتن که قیمتی نداشت آمدن بود که ارزش داشت آن زمان که تو رفته بودی من آمده بودم دستهای خالیم را به تو نشان بدهم... بی خیال

سحرشیرمحمدی

متاسفم گلکم زنهار که هیچ وقت دلی را نشکنی تنها خدا در این باره تو را محاکمه می کندنکنه وقتی که می رفت دلش شکسته بود هیچ حواست هست؟[گل]

ریشا

سلام.چند وقت نبودید.

شاهد

برنده تنهاست. . رمانی متفاوت از پائولو کولیو.

من هستم

رنج بزرگیست نیافتن دوباره ی یک هم بازی که نماند تا تو لبخند پیروزی به لبت داشته باشی و او غم بزرگ رفتن به دلش...

اولدوز

دوست خوبم، ویندوزم دچار مشکل شده بود و مجبور به تعویضش شدم. کمی ناواردم... نمی دانستم با این کار فیوریت اینترنتم هم پاک می شود. میشه دوباره آدرس اون یکی وبلاگت را برایم بگذاری! ممنونم.