پنجشنبه ی آبی

پیراهن آبی من

اندازه ی چشمان تست.

سهم من

این گیسوان پریشان است و انتظارت


پنجه های رقصانت را

خواب دیده بودم،

رویا تمام نمی شود،

تا بخار قهوه ی تلخ، مه آگینم می کند

چشمانت به قامتم

پیراهن آبی می پوشاند


هر کجا که باشیم

خانه ی ما می شود

درشمارشی معکوس که محکوم به رفتنمان می کند

هر کجا ...

/ 6 نظر / 20 بازدید
شیواتیر

چه خوبه خواب ببینی قدم به خونه ای گذاشتی که موسیقی پرایزنر از در و دیوارش می باره... چه خوبه که خواب ببینی یه پیراهن پوشیدی به رنگ آسمون... چه خوبه که ... چه خوبه که... چه خوبه که...

شیواتیر

چه خوبه که یه شب بخوابم و هیچ وقت بیدار نشم...

سحر شیرمحمدی

نمی دانم وقتی نزدیکش می شوی چرا رشته کلامت یا خط دلتنگی ات این همه کمرنگ می شود واقعا برای وصل یار دلت را جا گذاشتی و با این خودکار آبی بازی می کنی شعر هایت را درپیراهن ابی جا گذاشتی دوست من........

شیواتیر

یعنی می رسه روزی که دیگه از خواب بیدار نشم...

هادی

با لباس آبی از من بیشتر دل می بری آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم