سالهاست که از اینجا رفته ام

کنارم می نشینی

روی همان نیمکت قدیمی

هنوز هوایمان سرد است

و آن پوست تخمه ها را کسی از زیر پاهایمان جمع نکرده

و توپهای سرگردان هنوز هم

با دستهای ما

به بازی و چشمهای منتظر بازگردانده می شوند.

فال می خریم

به نیت عروسی کردن

و راه می افتیم که برویم

و چترهامان را مثل همیشه جا می گذاریم

که تو برگردی

و دلت هری بریزد

که آنجا کسی منتظرت ننشسته . . .

/ 15 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پويا

يه زحمتي داشتم پلاك دايم گرفتم لينكش را دستان كنيد با اجازه لينكتان كردم با احترام . پويا

سحر شیرمحمدی

برگشتم از ورای تمام این روزها ولی تو دیگر گونه تر شده بودی گفتم کاش همان سالها عروسی کرده بودیم[گل]

باران

واقعا کسی نبود؟ واقعا دلش هری ریخت؟

...

جالب بود

من هنوز عاشق بارونم

سلام . امیدوارم هر جا که هستی موفق و موید و پیروز و سربلند باشی . شعرت خیلی قشنگ بود .[گل][دست][لبخند]

مهیار

[دست]