انتظار

من آفتاب شدن بلدم، تابیدن، حضور، نگاه

و شعر بلدم، از همان روزها که شعر بلد بودم و هنوز دفتر های سفید زیادی داشتم و مدادهایی که شعر نوشتن بلد بودند


اگر این شب بگذرد...

/ 7 نظر / 8 بازدید
شیواتیر

و شب گذشت و روز آمد... امروز یه روز دیگه هست ... امروزت مبارک ...

شیواتیر

نگو که فردا روز دیگری ست ... تو فردایی...

نازنین

جالب می نویسی به من سر بزن تازه آپ کردم http://nicegirll.persianblog.ir/

غزال مرادی

همیشه دلم برای مداد سفید می سوخت تا اینکه کاغذ سیاهی خریدم دوست گرامی ممنون از حضورت

هادی

از همان اول شعر هایم سپید بود... با سیاهی های شب شعر سپید بنویس

سحر شیرمحمدی

سلام چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تقصیر بقیه چیه؟ چرا داری همه چیز رو فراموش می کنی گلم؟ لم می گیره وقتب نباشی ببین خانمی این کارو نکن دلم نازک تر از اونیه که ببینم تو همه چیز رو فراموش کردی حتی کسانی چون من که این همه دوستتداریم