ده شعر از احمد حیدربیگی

 

1

مشق

 

هزار بار نوشتم :

(( بابا نان داد))

من (( بیست)) گرفتم

بابا رفوزه شد

جایزه ام

انگشت های زبری بود

که کاکلم را نوازش کرد

بستنی

چند نمره می خواهد؟

 

2

مرثیه

مردی بزرگ

درگذشت

کرکسان مرثیه

برگرد او

به سور نشستند

 

3

دانه بندی

اندیشه را سرند میکنند

دانه های ریز

از دریچه های مشبک

گذشته اند

دانه های درشت

باید شکسته شوند

 

4

من و تو

آنچه از من می خواهی

لالائی است

آنچه از تو می خواهم

فریاد است

آب من و تو هیچ به یک جو نمی رود

 

5

آسیا

نیمه ای از جهان

نیمه ای از انسان

زرد و سپید

رویشگاه تمام معابد

زادگاه تمام پیامبران

قاره گرسنه

آسیا

6

فرد ا

فردا،

بی حضور ما،

از آن توست

رنگ بردار و تصویرش کن

سرخ و سوخته

ما را نیز ببخشای

که امروز را،

برای تو

با رنگ سبز کشیدیم

 

7

فکر می کنی

فکر می کنی

عاشق نبوده ام، هرگز

فکر می کنی

عشق را نمی فهمم

تو

اشتباه می کنی

گلوی خشک خانه همسایه

عشق را در گلوی من خشکاند


8

وقتی سکوت می کنی

وقتی سکوت می کنی

وقتی سکوت مرا گوش می کنی

چیزی،

آیا،

برای گفتن هست؟

بگذار عاشقان قدیمی

هجران را بسرایند

و درازای شب را

و جهان را به یار بفروشند

برخیز

تا دست هایمان را بشوئیم

و با تکه ای

از پیراهنت

زخم زمین را ببندیم

 

9

همیشه

من همیشه عاشق بودم

همیشه

از من،

تنها چشمم برهنه بود

و از آنها،

که دوست می داشتم

تنها چشم ها یشان

در من،

آسمانی است پر از ستاره

پر از نگاه،

در دور دست

سبز و سیاه و کبود

دست هایم،

چیزی برای گفتن ندارند

دستشان همیشه خالی بود

همیشه

 

10

من تازیانه ندارم

خدا،

به من گفت:

رو به من باید بمیری

یک لا قبا

سپید

گفتم: بگو کجا هستی؟

گفت: تنها، در بیابان

گفتم: آیا، با این همه بهار؟

تازیانه ای بر من فرود آمد

و خدا گفت: آن دست،

دست من نیست

من تازیانه ندارم

 


پ ن: با امروز دو سال شد، هنوز هم در نیمرخ پیرمردان رهگذر دنبال چهره آشنای تو می گردم.

 

 

 


   + طیبه تیموری - ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸