جوانه

دست من کوتاه است

و قامت بلند تو فتح نشدنی بود

مثل آرزوی جوانه زدن

بر دسته چوبی این صندلی ها

نشدنی بود

نشدنی بود . . .

این صندلی ها

که مرا به خاطره جنگل می برند

چشمهایم را که می بندم

بر تاب کودکی سوار شده ام

و تو هولم می دهی که بترسانیم

نمی ترسم

جز در این لحظه که ارتفاع قامتت از خودکارم چکه می کند

و دیدنت در جنگل باران زده نشدنی است

 

 

   + طیبه تیموری - ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸