هرچه که دور می شوی، مالک حجم بیشتری از زمین می شوم

اشکهایت صاحب این آمرزیدگی است

اگر می خندم و دلم را دغدغه ای نمی ترساند

با تمام خودم که خلوت می کنم

اگر حرفی برای خوردن دارم

و ترا که می آیی و می روی

بی آنکه رد پایت را به کسی تاوان پس دهم

اگر هنوزم و هوا را از جوانی ام می کاهم

و تصویر رفتن و نیامدنی از سایه های متهم خویش

بر دیوارهای شهری که نام ندارد

بر جا می گذارم

*

اشکهایت

آه اشکهایت به آسمان دعوتم می کند

به ابر

به باران

اگر روزهایم سبزه های اول سالند

و پیکرم زمین نمناک روینده

اگر بهارم

که بی بهانه خوشبخت و دلتنگم . . .

 

 

پ ن : "دیگه از دست تو هم کاری بر نمیاد" . . . برای من لعنتی

   + طیبه تیموری - ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸