...

تو این شعر را نمی‌خوانی

کلمه‌ها راه خودشان را می‌روند

درست شبیه مورچه‌ها

راه افتاده روی دست‌هایت

خاطرات دست‌هایی را با خود

به همه‌جا می‌برند

 

شاید می‌خواستم در هر بند

اثری از انگشت‌هایت برجا بماند

در هر سلول

کلمه‌ای را

شبیه حفره‌ای روشن تعبیه کنم

 

اصلاً قرار بود

بنویسم زمین

بنویسم دانه

هوای خوش بپیچد در موهایت

ما قرار بود با کلمه‌هایمان

کارهای بزرگی بکنیم

مثلاً درخت بشویم

درخت بشویم

برای روزهای داغ بی‌سایه

شاید به خاطر همین است

رفته‌ای زیر خاک

و با هر تکه‌ات

به همه‌جا می‌روی

و این فصل

ای‌کاش بهار نبود

که از جوانه‌زدنت ناامیدمان کند

 

 

   + طیبه تیموری - ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳