مترسک

از مزرعه مترسکی مانده بر صلیب

پیامبری که رسالتش بر شاخه‌ای از پیری‌ام بجامانده

از تو پیراهنی

که اگر مانده بودی

این حرف‌ها به آیش نمی‌رفت


مثل کلاغ‌ها شده‌ام

روسیاه‌تر از برگشتن

دور می‌زنم آسمان را

دور

دور

دور ...

 

تو دانه شو

ریشه بزن

شاید دوباره درخت شدم

در فصل‌هایی که پشت در پائیز نشسته‌اند

برگ بریزم به پای این سکوت

وسوسه‌ای که پاهای بی‌عصا را به مزرعه برمی‌گردانند

 

پیر نشو

از عشق‌های بی‌طرف می‌ترسم

از سایه‌ای که برای هیچکس فرقی ندارد

از رقص باد در صلح پرچم‌ها

 

آسمان بال هایم را دور می زند

شانه ات پاهایم را بغل می کند

می ترسم از سایه ات افتاده روی زمین

از حفره های بی دانه

مثل چرت بعداز گریه 

می ترسم از بیداری



   + طیبه تیموری - ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠