چهارراه

 

پیاده گز می کنم

مسیر رگهایت را

و آخر این جاده

دریای خونینی است

که مرا برای غرق کردن آفریده است

 

محکومی جنونی رقصنده ام

و جای من و این کولی جوان

هر رنگ عوض می شود


این سکه ها

عقوبت فهمیدنم را تمام می کنند

تا تکیه دادن به میله های مجانی

معنای رسیدن مسافرم نباشد

 

همیشه چیزهای مهمتری هست

حالا که راه گرفته توی خیابان

و هیچ چراغ سبزی

به رفتن سلامش نمی کند

...

 

پ ن:دوساله شد وبلاگم

پ ن٢: از همه دوستان بخاطر حضور و نظرشان سپاسگذارم

 

 

   + طیبه تیموری - ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩