مترسک

از مزرعه مترسکی مانده بر صلیب

پیامبری که رسالتش بر شاخه‌ای از پیری‌ام بجامانده

از تو پیراهنی

که اگر مانده بودی

این حرف‌ها به آیش نمی‌رفت


مثل کلاغ‌ها شده‌ام

روسیاه‌تر از برگشتن

دور می‌زنم آسمان را

دور

دور

دور ...

 

تو دانه شو

ریشه بزن

شاید دوباره درخت شدم

در فصل‌هایی که پشت در پائیز نشسته‌اند

برگ بریزم به پای این سکوت

وسوسه‌ای که پاهای بی‌عصا را به مزرعه برمی‌گردانند

 

پیر نشو

از عشق‌های بی‌طرف می‌ترسم

از سایه‌ای که برای هیچکس فرقی ندارد

از رقص باد در صلح پرچم‌ها

 

آسمان بال هایم را دور می زند

شانه ات پاهایم را بغل می کند

می ترسم از سایه ات افتاده روی زمین

از حفره های بی دانه

مثل چرت بعداز گریه 

می ترسم از بیداری



   + طیبه تیموری - ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠

این شعرها برای کسی که نگران‌ام می‌ماند ا.ا.

1.

گلوله سهم تو شد

تنهایی به من برخورد

مرگی بی‌فصل

تقویم‌ها را به تعطیلی کشانده

 

2.

از آخر که شروع می‌کنم

دلشوره‌ای گره می‌زند مرا

در بند کفش‌هایت

 

3.

تاریکی به چشم‌های تو عادت می‌کند

شب به تنهایی

من کوه می‌شوم

تو طلوع کن

 

   + طیبه تیموری - ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠

عاشقانه ای در کوچه ی در-رو

دست هایت

نقشه ای که اعتمادم را به ایستگاه می برد

آونگی که لحظه ی رفتنم می شود

گره ای پنهان در جیبی رایگان

 

دست هایت شهری 

که زادگاه من نیست

کشوری که تاریخ بر کف داده

مشتی که زیر چشم هایم اعتراض می کوبد

 

نوازشم باش

به نام کوچه های زل زده 

خیابان های مبهوت

در شهری که راه هایش 

به چاله های چشم-رنگت می رسند

دور از چشم نرسیدن هامان

نوازشم باش

   + طیبه تیموری - ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠