زخم سر-باز

چون واژه ای گرسنه

روبرویم می ایستی

آفریقای شعرت

خوراک قحطی آینه های بی جیوه است.

بمبی ساعتی

زیر پیراهن خاکی ات روئیده است

جنگ از تو بر نگشته.

 

سنگری زخمی را

بیرون می کشی از لابلای قافیه هایم

روی دلم

صرف تو با این بی خیالی،

که جمعیت را قورت داده

هضم نمی شود.

 

زندگی

از گلویت بالا می آید،

سیر می شوم از شاعری در این سرزمین گمشده

بر می گردانمت به مفقود شدن زیر قبرهای خالی

به چشم پوشی از انفجاری بی گذشته

بر می گردانمت به خرابه های بی معجزه

که در آن کودکی با شکم ورم کرده

شبیه موشی موذی

خاطراتم را می جود

 

 

 

پ ن: مهاجری جنگ زده دارد در من زندگی می کند، با من است و در شعرهایم؛ تا جوانه ای که از جای خمپاره ها روئیده با ترسهایش صلح کند... /به احترام سیروس

   + طیبه تیموری - ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠