من خاطره ات هستم، اگر هم نخواهی...

روزهایم

مادر گریه ی بیداری تو می شوند.

نگران من نباش

چشمهایم را می بندم

دنیایم را می سازم...

 

پ ن: دفتر خاطراتم را پاره کرده ام. آسیبی نباید به احساس فرزندانم برسد، گو که فردایشان با بیقراری ما ساخته شود.

   + طیبه تیموری - ٦:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸

پنجشنبه ام بدون سینی خرما گذشت

تنها راه برگشتن

نرفتن بود.

راهی نبود.

ماندن بود که راحتمان می کرد از بزرگ شدن

برای به بند کشیده شدن

تا افتخارات بی تاج و بی ستایشمان را

بر کوله بار تنهایی فرزندانمان بیفزائیم

و گردن بیفرازیم

در عکسهای رنگ پریده ای که

آخرین مهمان سفره های هفت سین می شوند.

 

ماندن بود که ما را در آغوش هم نگه می داشت

و این گرما که در سراسر زمین پخش می شد

سرچشمه اش نگاههای تو بود

اگر نمی خواستیم ازین عاشقانه که داریم

روان شویم و بزرگ باشیم

 

فرقی ندارد به حال دنیا

بی تفاوتی

 لبخند شب، بر سیمای مضطرب ما بود

وقتی می دویدیم و مشت می کوبیدیم بر هرچه در

شاید که راهمان دهند

و هیچ نکرده باشیم بجز گریختن

و این شام خون جگر را طعم هیچ آزادی شیرین تر نکند

 

ماندن بود که ناگهان گریه را به یادمان می آورد

و شانه ای که همیشه و بی شاید ترمیمان می کرد

فریاد به آسمان می رود

بر سرمان می ریزد

و شهر چیزی می شود شبیه ما

که نماندیم

و این کوچه ها منتظر نام ما نیستند برای زندگی

 

 

 

   + طیبه تیموری - ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸

انتظار

من آفتاب شدن بلدم، تابیدن، حضور، نگاه

و شعر بلدم، از همان روزها که شعر بلد بودم و هنوز دفتر های سفید زیادی داشتم و مدادهایی که شعر نوشتن بلد بودند


اگر این شب بگذرد...

   + طیبه تیموری - ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

هوا سرد است

.

.

.

افسوس نیستی

برای نوشیدن قهوه ای داغ

   + طیبه تیموری - ٦:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸