شعری که به چند باره خواندنش می ارزد

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد


وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد


باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد


آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد


ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد


چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد


در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد


آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد


بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد


زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد


ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد


این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد


بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد


بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد


در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد


آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد


ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد


پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد


ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد


سیف فرغانی

   + طیبه تیموری - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸

کابوس

فرقی نمی کند دیگر

این رنگ رنگ چشمهایت را با کدام پیراهنت هماهنگ کنی

برای من که نیستم

و با کدامین منظره

دور می شوی

تا موج می زند در چشمهایم دریایی شور

که در آن غرق می شوی

بی آنکه این صدای طبل ها

که سالهاست در دلم می کوبند

ترا به ساحل من باز گردانند

 

پ ن: این شبها دریا مهمان خوابهایم شده، هروقت در ساحلش تنها می نشینم، می ترسم جسدی متورم از آن کسی که سالها پیش می شناختم، به من برگردد

 

 

   + طیبه تیموری - ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸

ده شعر از احمد حیدربیگی

 

1

مشق

 

هزار بار نوشتم :

(( بابا نان داد))

من (( بیست)) گرفتم

بابا رفوزه شد

جایزه ام

انگشت های زبری بود

که کاکلم را نوازش کرد

بستنی

چند نمره می خواهد؟

 

2

مرثیه

مردی بزرگ

درگذشت

کرکسان مرثیه

برگرد او

به سور نشستند

 

3

دانه بندی

اندیشه را سرند میکنند

دانه های ریز

از دریچه های مشبک

گذشته اند

دانه های درشت

باید شکسته شوند

 

4

من و تو

آنچه از من می خواهی

لالائی است

آنچه از تو می خواهم

فریاد است

آب من و تو هیچ به یک جو نمی رود

 

5

آسیا

نیمه ای از جهان

نیمه ای از انسان

زرد و سپید

رویشگاه تمام معابد

زادگاه تمام پیامبران

قاره گرسنه

آسیا

6

فرد ا

فردا،

بی حضور ما،

از آن توست

رنگ بردار و تصویرش کن

سرخ و سوخته

ما را نیز ببخشای

که امروز را،

برای تو

با رنگ سبز کشیدیم

 

7

فکر می کنی

فکر می کنی

عاشق نبوده ام، هرگز

فکر می کنی

عشق را نمی فهمم

تو

اشتباه می کنی

گلوی خشک خانه همسایه

عشق را در گلوی من خشکاند


8

وقتی سکوت می کنی

وقتی سکوت می کنی

وقتی سکوت مرا گوش می کنی

چیزی،

آیا،

برای گفتن هست؟

بگذار عاشقان قدیمی

هجران را بسرایند

و درازای شب را

و جهان را به یار بفروشند

برخیز

تا دست هایمان را بشوئیم

و با تکه ای

از پیراهنت

زخم زمین را ببندیم

 

9

همیشه

من همیشه عاشق بودم

همیشه

از من،

تنها چشمم برهنه بود

و از آنها،

که دوست می داشتم

تنها چشم ها یشان

در من،

آسمانی است پر از ستاره

پر از نگاه،

در دور دست

سبز و سیاه و کبود

دست هایم،

چیزی برای گفتن ندارند

دستشان همیشه خالی بود

همیشه

 

10

من تازیانه ندارم

خدا،

به من گفت:

رو به من باید بمیری

یک لا قبا

سپید

گفتم: بگو کجا هستی؟

گفت: تنها، در بیابان

گفتم: آیا، با این همه بهار؟

تازیانه ای بر من فرود آمد

و خدا گفت: آن دست،

دست من نیست

من تازیانه ندارم

 


پ ن: با امروز دو سال شد، هنوز هم در نیمرخ پیرمردان رهگذر دنبال چهره آشنای تو می گردم.

 

 

 


   + طیبه تیموری - ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸

تنهایم مگذار

با تو رفیق می شود

دشمنت

تنها که می شوی

و محکم بر اعتماد تباهی

پک می زنی

 

 

   + طیبه تیموری - ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸