تندیس شکسته ای دیروز در کوچه های پائین شهر بازیچه دست کودکان شد

مورچه ها دارند تکه تکه هایم را می برند

از وقتی رفتی

زورم به زندگی نمی رسد

   + طیبه تیموری - ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸

برای کاغذ هایی که بهانه جشن آشنائیمان بود

داری می روی

اما


لطفاً دوباره برگرد

 

 

 

   + طیبه تیموری - ٢:۳٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸

جوانه

دست من کوتاه است

و قامت بلند تو فتح نشدنی بود

مثل آرزوی جوانه زدن

بر دسته چوبی این صندلی ها

نشدنی بود

نشدنی بود . . .

این صندلی ها

که مرا به خاطره جنگل می برند

چشمهایم را که می بندم

بر تاب کودکی سوار شده ام

و تو هولم می دهی که بترسانیم

نمی ترسم

جز در این لحظه که ارتفاع قامتت از خودکارم چکه می کند

و دیدنت در جنگل باران زده نشدنی است

 

 

   + طیبه تیموری - ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸

هرچه که دور می شوی، مالک حجم بیشتری از زمین می شوم

اشکهایت صاحب این آمرزیدگی است

اگر می خندم و دلم را دغدغه ای نمی ترساند

با تمام خودم که خلوت می کنم

اگر حرفی برای خوردن دارم

و ترا که می آیی و می روی

بی آنکه رد پایت را به کسی تاوان پس دهم

اگر هنوزم و هوا را از جوانی ام می کاهم

و تصویر رفتن و نیامدنی از سایه های متهم خویش

بر دیوارهای شهری که نام ندارد

بر جا می گذارم

*

اشکهایت

آه اشکهایت به آسمان دعوتم می کند

به ابر

به باران

اگر روزهایم سبزه های اول سالند

و پیکرم زمین نمناک روینده

اگر بهارم

که بی بهانه خوشبخت و دلتنگم . . .

 

 

پ ن : "دیگه از دست تو هم کاری بر نمیاد" . . . برای من لعنتی

   + طیبه تیموری - ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸