مرا ببخش

لطفاً وقتی می روی، در را پشت سرت ببند

پاهایم طاقت بدرقه کردنت را ندارند

   + طیبه تیموری - ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸

برای بابا

مرا درک می کنی. شاید با اشاره ای کوچک، چشمکی، تکان دستی. خیالم راحت می شود. حرفهای بزرگی برای چشمهای تو دارم. زبانم که قاصر می شود، مرا درک می کنی.

این سکوت پابه پای ما، این لبخندهای بیگاه، این که هستی و هستم و دیگر هیچ.

مرا درک می کنی، که می آیی اینجا می نشینی کنارم و به فنجانی چای دعوتم می کنی. حتی اگر طاقت نگاهت را نداشته باشم.

مرا درک می کنی، که کیفت را بر می داری و می روی و منظره ام از تصویر تو هر لحظه کوچکتر پر می شود.

وقتی که هستی و نیستی. اینجا و هر کجا. وقتی که دوست می داریم و خلسه ی اعتماد تمام هوای این حوالی است.

مرا درک می کنی و این جا ماندن را دوست دارم. این سرزمین بی دغدغه آرامش را.

   + طیبه تیموری - ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸

فرقی نمی کند کجا باشی

یکبار عاشق شدم

یکبار در تمام این سالها

وقتی مطمئن شدم که رفته ای

و دیگر هیچوقت بر نمی گردی

   + طیبه تیموری - ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸