خواب

بی‌اعتمادم

به دست‌هایم

از دست‌هایت که بیرونشان می‌کشم

به تبانی‌شان

با گلویم

که نامت از آن گذشته

به خودم

که در خواب

ادامه‌ات می‌دهم

در خواب

می‌بینمت

...

 

  ادامه مطلب  
   + طیبه تیموری - ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۳

مجسمه

1.

مگس را که کُشت

تنهایی‌اش بزرگ‌تر شد...

 

2.

سکوت ایستاده بود بینِ در

نمی‌گذاشت وارد بشوی

نمی‌گذاشت بروم

 

3.

گاه فکر می‌کنم صندلی‌ها پا در آورده‌اند

از درازکش میزها رد می‌شوند

با پرده‌ها می‌رقصند

من اما

        تورا بر دوش گرفته‌ام

و سال‌هاست نشسته‌ام بی‌حرکت

که از دستم نیفتی

 

 

   + طیبه تیموری - ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳

دانه‌دانه

بنویسم دیوار

نمی‌مانی

بکشم جاده

نمی‌روی

باید حرف‌ها را

دانه‌دانه کنم

بریزم در کاسه

بگذارم پیش رویت...

   + طیبه تیموری - ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳

سکوت

نمی‌توانم با این اتاق کنار بیایم

وقتی اینگونه غمگین

مرا به خودش راه می‌دهد

بی‌آنکه نامی از تو ببرد

 

 

 

 

 

 

شیشه عطر

نشسته در کیف دستی

ردپایت را از این اتاق دور نمی کند

عطرت در آجرها رخنه کرده

درست شبیه این سکوت

که بین من و اتاق نشسته

   + طیبه تیموری - ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳

خاک

دیگر وقت خاکسپاری است

مُرده را

بیش ازین نمی‌توان معطل کرد

تردید نکن

از هر در که بروی به خاک می‌رسی

   + طیبه تیموری - ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳

مصنوعی

با قلب مصنوعی

دلتنگی‌های حقیقی داری

حتی اگر هرشب درش بیاوری

در یک لیوان آب غرقش کنی

   + طیبه تیموری - ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳

خواب سوخته

نامش چه بود؟

که نوک زبانم را می‌سوزاند

ذهنم را

به‌دنبال هر عطر

بی‌قرار می‌کرد

 

من آیا هیزمی تازه بودم

که دودم به چشم سرما می‌رفت؟

 

نامش چه بود؟

جای این زخم‌ها که می‌سوخت

فراموشی هوایش را داشت

 

و

من خسته بودم

برای اینکه بمیرم

زنده

در بی‌اختیاری چهاردیواری‌ام

به من اجازه نداد به‌یادم بیاید

دستم را بگیرم

دود را بزنم کنار

از این خواب سوخته بگریزم

 

   + طیبه تیموری - ٧:٤۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳

...

گورستانی بزرگ در من است

پر از جنازه‌هایی که دوستشان نداری

   + طیبه تیموری - ٧:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳

اضافه

قاشق‌ها اضافه آمدند

بشقاب‌ها اضافه آمدند

...

تنهایی آمده

زندگی‌ام را به‌دست سمسارها بدهد

   + طیبه تیموری - ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳

...

تو این شعر را نمی‌خوانی

کلمه‌ها راه خودشان را می‌روند

درست شبیه مورچه‌ها

راه افتاده روی دست‌هایت

خاطرات دست‌هایی را با خود

به همه‌جا می‌برند

 

شاید می‌خواستم در هر بند

اثری از انگشت‌هایت برجا بماند

در هر سلول

کلمه‌ای را

شبیه حفره‌ای روشن تعبیه کنم

 

اصلاً قرار بود

بنویسم زمین

بنویسم دانه

هوای خوش بپیچد در موهایت

ما قرار بود با کلمه‌هایمان

کارهای بزرگی بکنیم

مثلاً درخت بشویم

درخت بشویم

برای روزهای داغ بی‌سایه

شاید به خاطر همین است

رفته‌ای زیر خاک

و با هر تکه‌ات

به همه‌جا می‌روی

و این فصل

ای‌کاش بهار نبود

که از جوانه‌زدنت ناامیدمان کند

 

 

   + طیبه تیموری - ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳

ضربان

هر رویداد ساده

تکه‌ای از پیکرم شد

ماهی کوچکی که تُنگش شکست

نشست جایِ قلبم

تکه‌های تنگ

راه افتادند در سرم

 

حالا هر ضربان

بخشی از سرم را به‌درد می‌آورد

   + طیبه تیموری - ۸:٠٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢

ریما2، کاکتوس

کاکتوسی کوچک را

در دلتنگی این سطرها رویانده‌ام

چه می‌توان کرد

جز اینکه بیابانی را

در ادامه‌ی این راه

آرزو کنم...

   + طیبه تیموری - ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢

ب ی ت ا ب

زیر سایه‌ات تاب می‌خورد

کودکی‌هایی که نکردم...

   + طیبه تیموری - ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢

ریما1

بیهوده لبخند را می‌بخشیدم

بیهوده دست‌هایم را

 

دستی‌که از اندوه نجاتم داد

تنهایی بود

   + طیبه تیموری - ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢

امید

با چشم‌هایت این وا‍ژه‌ها را کشف می‌کنم

اینجا معدنی‌است

که زخم‌های انگشتانم را می‌شناسد

هر چنگ، عمق خونینی‌است

در آخرین تقلاهای روزنه‌ای

که امید را به خاطرات آفتابی‌ام بازمی‌گرداند

هر فکر دیواری

تکیه داده بر خواب‌هایم

هر مشت خشم کوفته‌ای

بر آخرین لرزش‌ها

 

با چشم‌هایت

این واژه‌ها را نجات می‌دهم

با انفجاری از سکون

برای اینکه بایستی

...

گوگردها

همیشه عطری از کودکی‌ با خود دارند

 

 

 

 

 

 

 

 

   + طیبه تیموری - ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱

سنگر

... و

 پیش از من

به خانه‌های همسایه

پای حجله‌های ناکام را کشانده بود

و پناهگاه

دیدن تو بود در تاریکی

در غنیمت نبودن پدر

 

در تاریکی

چشم‌هایمان را تقسیم می‌کردیم

و آژیری که روشنمان می‌کرد

چشم تو بود

 

پیش از ما

شهر

پیراهن شبی پرستاره بود

و زخم‌هایی در قبرستان

که نامشان

از کوچه‌هایمان سردرمی‌آوردند

 

دلم سنگری خالی‌است

و مادرم شهیدی که جرأتش را کشته‌اند

مارا به دندان گرفته

به راه غربتی که تا حرف مرگ می‌شود

دسته‌گل‌هایش را به رخمان می‌کشد

 

پیش از مردن

باید به خانه برگردم

کودکی‌ام در وضعیت صلح

بغضی سنگین‌ را تخمین می‌زند

درس می‌خواند

و تنها سنگرش نگاهی است که می‌دزدد

...

   + طیبه تیموری - ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۱

ک م

می‌ترسم دنیای بزرگ‌تری باشد آزادی

و این‌همه که دوستت دارم را در آن گُم کنیم

 

 

 

پ ن: و این خونه‌ی کوچولو چهارساله شد...

   + طیبه تیموری - ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ دی ۱۳٩۱

جایزه

 موش‌ها را

در فاصله‌ی دیوارهایمان می‌دوانی

کانال‌ها

پر می‌شوند از دست و پاهایی کوچک

که برای سرشان

جایزه گذاشته‌اند

   + طیبه تیموری - ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱

انتشار کتاب روزنامه صبح...

شهری که با تو گم شد

نشانی من است

 

سلام

خیلی آدم تبلیغاتچی نیستم، به‌خصوص وقتی به تبلیغ کار خودم مرتبط باشد. با اینهمه ظاهراً چاره‌ای جز این نیست و باید اولین اثر مستقلم را با احساسی ویژه که به‌خاطر انتشارشان دارم معرفی کنم. مجموعه شعرهای سپید و کوتاهم تحت عنوان «روزنامه صبح»، در انتشارات روزگار به بازار عرضه شد. به قول یکی از دوستان شاید سپاسگزاری کردن از کسانی‌که در این راه به من انگیزه دادند خیلی کار حرفه‌ای نباشد، اما من هنوز معتقدم، که کم گذاشته‌ام...

متن زیر می‌بایست در صفحه نخست این مجموعه منتشر می‌شد که به هرجهت این اتفاق نیفتاد، همین‌جا انتشارش می‌دهم. شاید اکثر شعرها را در همین وبلاگ خوانده باشید بااینهمه لمس کاغذ و عطر جنگلی‌اش لااقل برای خود من لطف دیگری دارد.

«هرکس یک‌روز به خانه‌اش برمی‌گردد. فرقی ندارد با چه نامی و در چه زمانی. برای کسی‌که معنای واقعی غربت را می‌داند شنیدن این حرف‌ها خیلی عجیب نیست. نه، خیلی عجیب نیست...

سپاسگزارم از همه کسانی‌که حتی به اندازه یک لحظه‌ی کوتاه در من به واژه تبدیل شدند و برای همیشه ماندند.

و سپاسگزار از «تو» »

و در نهایت این کتاب هدیه ای کوچک برای باباست:

 

برای بابا

که در سطرسطر این شعرها

هر صبح

روزنامه می‌خواند

 

 

مرکز پخش: حکایت قلم

تلفن: 66497300

 

با احترام

طیبه تیموری

   + طیبه تیموری - ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱

شهیــد

روز

سرداری بی‌ستاره است

افتاده

شبیه سایه‌ای کوتاه

پیشِ پایم

 

هر حفره می‌تواند سیاهچاله شود

هر مرد که در چشم‌های تو می‌مرد

قابی که خودمان را از آن بیاویزیم

و صدا

بلندی آزادی است

و نیستی که بگویمت

آزادی است

و نیستی

آزادی

...

 

 

   + طیبه تیموری - ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱
← صفحه بعد