برای کوچهای که به نامت نشد
راه رفتن
ارادهی این پاها نیست
و نشستن
سکویی که منتظرت میگذارد
دستهایت را دادهای به دستهای مردی در پارکها
پاهایت امانتی برای گریختن از شرمساری
از چشمپوشی
از پارکهایی که زنها را بی هیچ اسلحهای شکست میدهند
صندلیات را از پنجره دور میکنی
راه رفتن
رنجی بیاراده است
پاهایت را فرستادهای به لمس سنگچینها
دستهایت امانتی برای نوازشهای ناکام
راه گرفته در منظرههایی خیابانی
افتخار میکنند
به صلح این سکوتهای برگشته از پنجره
دستهایی که نداری
پاهایی که نداری...
16/2/91
زنی برای تمام زمستان
از شهرِ ما عروس میبرند
مردانِ فاتح جنگ-ی
سنگر دست پیرزنی مانده
که در آن شال میبافد
برای قبرهایی لاغر
ایمن
لااقل شاعر باش
دنیا اگر که خراب شد
خانه ای بسرا
بی هراس از این زلزله های بدون پیش بینی
ایمن
مثل اسمت
روی لب های بسته ی من
...
اعلان
چه بیفایده راهی
مسیر برگشتن است...
چه بیفایده برگشتن است...
چه بیفایده است...
...
از غافلگیری عطری که از کودکیها میآید
تا کودکیها
که در کنج لبهایی دوخته
به منظرهای بعید میخندند
...
عطری جامانده از رفتنات
به ازدحام سکوتم بو می برد
مرزی شیشه ای
توجیه غربت ماست
آهسته لب میزنی
که بیثمر سکوت نکرده باشیم
لب می زنی
که ساعت ملاقات
حکمی ابد شود
حرفی که نمی زنیم
با اعلان هیچ ناشناسی
تمام نمی شود
...
چه بیهوده راهی...
نظرات ()

